روانشناسي باليني و سلامت - همجنس گرایی

روانشناسي باليني و سلامت

روانشناسی گرایش های جنسی برگرفته از روانشناسی هیلگارد مقدمه: وقتی مبحث گرایش جنسی را در «روانشناسی هیلگارد» خواندم هم لذت بردم و هم بسیار تعجب کردم از اینکه می دیدم درباره همجنس گرائی اینقدر واضح و روشن و به طور علمی و درست در یک کتاب دانشگاهی، بدون سانسور، صحبت شده. نکته جالب دیگر این بود که در همه موارد از لغت «همجنس گرا» استفاده شده بود. تمام آنچه که بدان اشاره نمودم مربوط می شود به نسخه قبلی روانشناسی هیلگارد. من چون تصمیم داشتم از این پست در جاهای مختلف استفاده کنم به نسخه جدید این کتاب نیز مراجعه نمودم تا اطلاعاتی که از آنها استفاده می کنم به روز باشند. وقتی کتاب را باز کردم در کمال تأسف متوجه شدم که در چند جمله اول مطلب از لغت همجنسباز استفاده شده بود و در چند جمله بعدی از همجنس گرا، بدون آنکه توضیحی درباره معنی این دو واژه داده شود و بدون توجه به تفاوت معنایی این دو کلمه. (همجنس بازی به عمل سکس بین دو همجنس گفته می شود که خاص افراد همجنس گرا نیست و افراد دگرجنس گرا هم می توانند عمل همجنس بازی را انجام بدهند بدون آنکه نسبت به هم گرایش جنسی و عاطفی داشته باشند؛ اما همجنس گرایی یعنی گرایش عاطفی و جنسی فرد نسبت به همجنس خود). در انتهای بخش مربوطه در نسخه ی جدید هم تیتری به کار رفته شده است با عنوان «همجنس گرایی ذاتی نیست» و جالب اینجاست که مطلب مربوطه درست معنایی خلاف تیتر را می رساند. در متن مربوط به تیتر نوشته شده بود که تا به امروز یافته های علمی نشان داده اند که همجنس گراها حاوی ژن خاصی هستند که این ژن باعث نمی شود آنها همجنس گرا شوند، بلکه وجود این ژن باعث ایجاد یک سری خصوصیات رفتاری در شخص شده و این خصوصیات گرایش فرد به همجنس خود را به دنبال دارند. همانطور که می بینید این متن نشان می دهد که همجنس گرائی در ذات شخص و در ژنتیک شخص وجود دارد؛ پس گرایشی نیست که هرکسی آنرا کسب نماید و ژن خاص خود را دارد در حالیکه در تیتر مطلب نوشته شده بود همجنس گرایی ذاتی نیست. به این مبحث در نسخه قبلی هم اشاره شده است. بعد از مطالعه ی نسخه ی جدید، آنرا هم بسیار جالب یافتم. اما من در اینجا متن مربوط به نسخه ی قدیم را می آورم که البته تفاوت چندانی با نسخه ی جدید، به جز در یکی دو قسمت که یک سری توضیحات اضافه تری در آن هست، ندارد. گرایش جنسی: مقصود از گرایش جنسی این است که شخص از لحاظ جنسی تا چه اندازه مجذوب افراد همجنس یا دگرجنس با خود می شود. بیشتر دانشمندان علوم رفتاری، همانند آلفرد کینزی، پیشگام پژوهشهای جنسی در دهه ی 1940، گرایش جنسی را پیوستاری از همجنس خواهی محض تا دگرجنس خواهی محض می بینند. برای مثال در مقیاس 7 درجه ای کینزی، کسانی که فقط مجذوب افراد جنس مخالف می شوند و از لحاظ جنسی فقط با چنین افرادی آمیزش دارند در انتهای دگرجنس خواهی این پیوستار قرار می گیرند (طبقه صفر)، و کسانی هم که منحصراً مجذوب افراد همجنس خود شده و فقط مایل به رابطه جنسی با این افراد هستند، در انتهای همجنس خواهی (طبقه 6) این پیوستار قرار دارند. افرادی که در طبقه 2 تا 4 جای دارند غالباً به عنوان دو جنس خواه محسوب می شوند. چنین روشی مسئله را بیش از حد ساده جلوه می دهد. چون گرایش جنسی شامل مؤلفه های متمایز گوناگونی است مانند کشش شهوانی یا میل جنسی، رفتار جنسی، جاذبه عاشقانه، و ارزیابی خود به عنوان دگرجنس خواه، همجنس خواه یا دوجنس خواه. چندان هم غیر عادی نیست که فردی از لحاظ مؤلفه های گوناگون در نقاط مختلف این مقیاس قرار گیرد. برای مثال، بسیاری از کسانی که از نظر جنسی مجذوب همجنسان خود می شوند ممکن است هرگز درگیر رفتارهای همجنس گرایانه نشوند، و بسیاری دیگر که تجارب همجنس گرا داشته اند خود را همجنس گرا یا دوجنس گرا ندانند. مسئله وقتی پیچیده تر می شود که با گذشت زمان از لحاظ مؤلفه های گرایش جنسی تغییر وضعیت دهند. فراوانی گرایش های جنسی گوناگون: در زمینه یابی تازه ای درباره مسائل جنسی در ایالات متحده، 10.1 درصد از مردان بزرگسال و 8.6 درصد زنان بزرگسال حداقل یکی از وضعیت های زیر را در مورد خود صادق دانستند: (الف) اخیراً «بیشتر» یا «فقط» به همجنسان خود گرایش پیدا کرده اند؛ (ب) رابطه جنسی با همجنس را «تاحدودی» یا «بسیار» جذاب یافته اند؛ (ج) از 18 سالگی درگیر رابطه جنسی با همجنس خود بوه اند (لومان، گانیون، مایکل و مایکلز 1994). این ارقام درحد درصد مردمانی است که گزارش کرده اند چپ دست هستند (حدود 8 درصد). در مورد هویت شخصی، 2.8 درصد مردان و 1.4 درصد زنان خود را همجنس خواه یا هردو جنس خواه می دانند- در حد درصدی از مردم ایالات متحده که خود را یهودی می دانند (2 تا 3 درصد). به قول پژوهشگران بررسی بالا، این درصد ها برآورد کمینه ای از ارقام واقعی به دست می دهند، زیرا بسیاری از مردم اکراه دارند به وجود امیال و رفتارهائی در خود اذعان کنند که عده ای آنها را بیمارگونه و غیر اخلاقی می دانند. این مسئله در زمینه یابی فوق، حادتر هم بود، چون با افراد در منزلشان مصاحبه می شد و حفظ حالت محرمانه هم همیشه امکان نداشت تا جائی که در 20 درصد مصاحبه ها، دیگر افراد خانواده و حتی کودکان نیز حضور داشتند. ارتباط با کودکی: عوامل تعیین کننده گرایش جنسی –خصوصاً همجنس گرائی- اخیراً موضوع مورد بحث متخصصان علوم رفتاری و رسانه های گروهی بوده است. موضوع اصلی این مباحث مسئله ی «طبیعت» یا «تربیت» بود. آیا گرایش جنسی بزرگسالان را اصولاً تجربه های اولیه زندگی آنها تعیین می کند یا تأثیرات زیست شناختی فطری از قبیل هورمونها و ژنها؟ بهترین شواهد در زمینه ی تأثیر تجربه های آغازین زندگی، حاصل مصاحبه با حدود 1000 مرد و زن همجنس خواه است که در ناحیه خلیج سانفرانسیسکو زندگی می کردند (بل، واینبرگ و همراسمیت، a1981). این پژوهش فقط یکی از عوامل اساسی را که پیش بینی کننده ی گرایشهای همجنس خواهی در بزرگسالان مرد وزن است آشکار ساخت: ناهمنوائی جنسیتی در دوره کودکی. وقتی از این افراد سؤال شد که در دوره کودکی از چه نوع فعالیت هائی لذت برده یا لذت نبرده است، زنان و مردان همجنس خواه در مقایسه با زنان و مردان دگرجنس خواه گزارش کردند که از فعالیت های ویژه جنس خود کمتر و از فعالیت های خاص جنس مخالف بیشتر لذت برده اند. همچنین معلوم شد مردان و زنان همجنس خواه کمتر از گروه دیگر در کودکی خصوصیات مردانه (درمورد مردان) یا زنانه (در مورد زنان) داشته اند. علاوه بر این ناهمنوایی جنسیتی، مردان و زنان همجنس خواه در کودکی گرایش بیشتری داشتند به اینکه دوستان خود را از میان افراد جنس مخالف برگزینند. در اینجا به دو نکته حائز اهمیت بر می خوریم: نخست اینکه یافته ها هم بسیار روشن و هم در مورد مردان و زنان به طور یکسان صادقند: فقط حدود 37 درصد مردان و زنان همجنس خواه از فعالیت های ویژه جنس خود در دوره کودکی لذت برده بودند، در حالی که رقم مشابه برای افراد دگرجنس خواه 85 تا 90 درصد بود. درواقع، مردان همجنس خواه از فعالیت های خاص پسران (از قبیل فوتبال و بیسبال) کمتر از زنان دگرجنس خواه لذت برده بودند. دوم اینکه به رغم گویا بودن یافته ها، باز هم به استثناهای فراوانی بر می خوریم. البته، 44 درصد مردان همجنس خواه در مقایسه با 92 درصد مردان دگرجنس خواه گزارش کردند که در دوره کودکی حالت مردانه داشتند. اینکه ناهمنوایی هویت جنسی در دوره کودکی توان پیش بینی همجنس خواهی در دوره بزرگسالی را دارد در چند بررسی دیگر نیز تأیید شده است (بیلی و زاکر، 1995). از جمله بررسیهایی که در آنها گروهی پسر ناهمنوا از لحاظ جنسیتی انتخاب و تا مرحله بزرگسالی پیگیری شده اند (زاکر، 1990، گرین، 1987). علاوه بر یافته هایی در زمینه ی ناهمنوایی جنسیتی، بررسی خلیج سانفرانسیسکو یافته های منفی مهمی نیز داشته که بر نظریه های رایج درباره پیشایندهای گرایش به همجنس خواهی سایه ی تردید می افکند. اینک مثالها: · همانندسازی شخص با والد غیرهمجنس خود در جریان رشد، تأثیر شایان توجهی در همجنس خواه یا دگر جنس خواه بودن وی ندارد. این یافته مباین با نظریه روانکاوی فروید و دگر نظریه های مبتنی بر نظام روان پریشی خانواده در دوره کودکی است. درست است که طبق پیش بینی مکتب روانکاوی، مردان همجنس خواه در مقایسه با مردان دگرجنس خواه، رابطه ی ضعیف تری با پدر خود گزارش می کنند، اما این مطلب در مورد زنان همجنس خواه در مقایسه با زنان دگرجنس خواه نیز صادق بود. به علاوه، یافته ها حاکی از آن است که رابطه ی ضعیف پدر– فرزندی تعیین کننده ی همجنس خواهی فرزند نیست، بلکه خود ناشی از این است که پدر، کودکی را که ناهمنوایی جنسیتی نشان دهد، دوست ندارد، به ویژه پسری را که رفتار زنانه داشته باشد. در اصل پدران کمتر از مادران در مورد ناهمنوایی جنسیتی اغماض می کنند. · در اینکه نخستین تجربه ی جنسی شخص با همجنس خود بوده باشد یا نه تفاوتی بین مردان و زنان همجنس خواه با دگرجنس خواه دیده نشد. به علاوه، همجنس خواهان از تجربه های دگرجنس خواهانه در سالهای کودکی و نوجوانی نه بی بهره بودند و نه چنین تجاربی را نامطبوع یافته بودند. · گرایش جنسی معمولاً در نوجوانی شکل می گیرد، هرچند نوجوان هنوز از نظر جنسی فعال نشده باشد. مردان و زنان همجنس خواه نوعاً سه سال پیش از اولین فعالیت همجنس خواهی «پیش رفته ی» خود، معمولاً مجذوب فردی از همجنسان خود می شوند. دو یافته ی فوق حاکی از آنند که به طور کلی، نه فعالیت های همجنس خواهی بلکه احساسات همجنس خواهی است که نقش قطعی در گرایش جنسی در بزرگسالی دارد. بر مبنای این دو یافته هرگونه نظریه یادگیری رفتاری در توجیه گرایش جنسی مردود شناخته می شود، از جمله این اعتقاد رایج عامیانه که همجنس خواه شدن شخص معلول، «اغوا شدن» توسط فردی همجنس، یا والد، معلم، یا فردی دوست داشتنی و همجنس خواه است. داده های بین فرهنگی نیز با این نتیجه گیری ما هماهنگ است. برای مثال، در فرهنگ مردم سامبیا در گینه ی نو، تمامی پسرها، پیش از بلوغ تا اواخر نوجوانی، صرفاً به فعالیت های همجنس خواهانه می پردازند. اما در این مرحله، همگی ازدواج می کنند و افرادی کاملا دگرجنس خواه می شوند (هرت، 1987، 1984). نکته ی آخر اینکه تمامی بررسیها حاکی از آن است که گرایش جنسی، نوعی انتخاب شخصی نیست. مرد و زن همجنس خواه شخصاً این این راه را بر نمی گزیند تا احساس جنسی نسبت به افراد همجنس خود داشته باشد، کما اینکه دگرجنس خواه نیز احساس مثبت نسبت به جنس مخالف را شخصاً انتخاب نمی کند. در این مورد دانشمندان علوم رفتاری در میزان تأثیر طبیعت یا تربیت اختلاف نظر دارند و بحث بر سر این است که تعیین کننده های اصلی گرایش جنسی، درعوامل زیست شناختی ریشه دارند یا در تجربه. اما عامه ی مردم به خطا این سؤال را به این صورت مطرح می کنند که آیا گرایش جنسی را متغیر هایی خارج از کنترل فرد تعیین می کنند یا فرد در انتخاب آن آزاد است؟ واضح است که این سؤال همان سؤال قبلی نیست. از آنجا که نتایج بررسی سانفرانسیسکو عملاً بر تمامی نظریه های مدعی تبیین همجنس خواهی بر پایه ی تجارب کودکی یا نوجوانی خط بطلان کشید، پژوهشگران این نظر را پیش کشیدند که بنیان ناهمنوایی جنسیتی در دوره ی کودکی و همچنین گرایش به همجنس خواهی در بزرگسالی را احتمالاً باید در زیست شناسی ساخت فطری پیش از تولد فرد جستجو کرد. اینک به این مطلب می پردازیم. هورمونها: هورمونهای جنسی، به ویژه آندروژنها، در انگیزش جنسی دخالت دارند. این پدیده که به ویژه در مردان بارزتر است، نخستین پژوهشگران مسئله را به این فرضیه سوق داد که ممکن است سطح آندروژن یا تستوسترون در مرد همجنس خواه نسبت به مرد دگرجنس خواه، پایین تر باشد. اما این فرضیه تأیید نشد زیرا در بیشتر پژوهشها در این زمینه تفاوتی بین دو گروه نبود، و در مواردی هم که به تفاوتی برخوردند معلوم شد نتوانسته اند اثر برخی عوامل کاهنده ی سطح آندروژن نظیر استرس یا مصرف تفریحی دارو را کنترل کنند. علاوه بر این، وقتی به مردهای همجنس خواه تستوسترون داده شد، انگیزش جنسی آنان افزایش یافت (مثل همه ی مردها) اما گرایش جنسی آنان تغییر نکرد. با توجه به نقش هورمونها در رشد دوره ی جنینی، فرضیه ی هورمونی متفاوتی درباره گرایش جنسی مطرح شد. بر پایه ی پژوهشی با موشها که نشان داده بود تستوسترون دوره ی جنینی مغز را «نرینه» می سازد و بعدها بر پاسخهای جفت گیری شبه نرینه ی آنان اثر می گذارد، بعضی پژوهشگران این فرضیه را عنوان کردند که مردانی که در مرحله ی حساسی از رشد جنینی، سطح تستوسترون درآنها بسیار کم بوده در بزرگسالی بیشتر مستعد گرایش های همجنس خواهانه خواهند بود. همین طور هم جنین های مادینه یی که بیش از حد متعارف تستوسترون دریافت دارند احتمالاً در بزرگسالی اندکی گرایش همجنس خواهانه خواهند داشت. (الیس و ایمس، 1987). بررسی فرضیه های مربوط به اثر هورمونهای پیش از تولد در آدمیان دشوار است، چون به علت خطاهای روشن شناختی نمی توان بر اساس این قبیل بررسیها به نتیجه گیریهای قاطع دست زد (ادکینز-ریگان،1988؛ ارهارد و می یر-بالبورگ، 1981). برای مثال، در تحقیق معروفی، دخترانی که در دوره ی جنینی مقادیر بسیار زیاد تستوسترون دریافت کرده بودند، بررسی شدند. این دختران که با آلت تناسلی مبهم به دنیا آمده بودند، بلافاصله پس از تولد تحت جراحی قرار گرفته، و نقصشان اصلاح شده بود. در مصاحبه ای در اواسط دوره ی کودکی، گزارش دختران و مادرانشان حاکی از آن بود که این دختران بیشتر از دختران گروه گواه رفتار پسرانه داشتند (مانی و ارهارد، 1972) و در اوایل بزرگسالی تخیلات جنسی بیشتری در ارتباط با همجنسان خود گزارش می کردند (مانی، شوارتز و لوویس، 1984). در تفسیر این نتایج غالباً گفته می شود که تستوسترون مغز دختران را در دوره ی جنینی «نرینه» ساخته بود. نتایج فوق را به گونه دیگری نیز می توان تفسیر کرد. برای مثال، این دختران تحت درمان با کورتیزون نیز بودند و این خود می توانست آنان را از نظر جسمانی فعالتر، و در نتیجه، پسرانه تر سازد. این امر ممکن است بر تعامل آنان با دیگر دختران، پسران، و بزرگسالان تأثیر گذاشته و احتمالاً سبب شده باشد دیگران نیز با آنان به گونه ی دیگری رفتار کنند. به این علت و دلایل دیگر، نمی توان گفت نتایج این بررسی حاکی از پیوند مستقیم بین هورمونهای پیش از تولد و گرایشهای جنسی در دوره بزرگسالی است. مشکلات روش شناختی مشابهی نیز، تفسیر دیگر یافته های مربوط به فرضیه های هورمونی پیش از تولد را مشکل می سازد. برای مثال، گزارش شده بود که هیپوتالاموس مردان همجنس خواه از نظر ساختاری تفاوت مختصری با مردان دگرجنس خواه دارد (له وی، 1993، 1991). همانطور که قبلاًً گفتیم هیپوتالاموس بخشی از مغز است که رابطه ی نزدیکی با هورمونهای جنسی و رفتار جنسی دارد. اما یافته ی فوق از بررسی مغز مردانی به دست آمده بود که همه بر اثر ابتلا به ایدز مرده بودند، در حالی که در مورد بیشتر افراد گروه گواه –مردان دگرجنس خواه- چنین نبود. ما نمی دانیم که فرایند بیماری ایدز بر کالبدشناسی اثر می گذارد یا نه، اما شواهدی حاکی از آن است که ایدز احتمالاً تفاوتهای ساختاری ایجاد نمی کند (له وی، 1993). ژنها: برخلاف ابهامی که در شواهد هورمونی به چشم می خورد، در مورد پیوند بین عوامل ژنتیکی و گرایش همجنس خواهی بزرگسالان، شکی باقی نمانده است، هرچند که در تفسیر آن اختلاف نظر هست. گویاترین شواهد در این زمینه از بررسی دوقلوهای همسان و دوقلوهای ناهمسان به دست آمده است. در دوقلوهای همسان تمامی ژنها همانندند، درحالیکه در دوقلوهای ناهمسان درست مثل خواهرها و برادرها، فقط در حدود نیمی از ژنها همانندند. به همان میزان که دوقلوهای همسان از لحاظ صفت معینی بیش از دوقلوهای ناهمسان شبیه به هم باشند، به همان نسبت آن صفت بیشتر مبنای ژنتیکی یا ارثی دارد. (به فرض اینکه بتوان سایر عوامل نظیر رفتار متفاوت والدین با دوقلوهای همسان و غیرهمسان را قابل اغماض دانست). در پژوهشی با برادر همسان مرد همجنس خواه، معلوم شد 52 درصد آنان در مقایسه با 22 درصد برادران دوقلوهای ناهمسان، گرایش همجنس خواهی دارند (بیلی و پیلارد، 1991). در پژوهش مشابهی با زنان همجنس خواه، 48 درصد خواهران همسان در مقایسه با 16 درصد خواهران دوقلوهای ناهمسان، همجنس خواه بودند. با وجود این، فقط 6 درصد خواهر خوانده های این زنان همجنس خواه بودند، و این دلیل دیگری در تأیید اثر عامل ژنتیکی است (بیلی، پیلارد، نیل و آگی، 1993). نکته ی آخر اینکه مقایسه ی 114 خانواده ی مردان همجنس خواه همراه با نتایج تحلیل کروموزومی 40 خانواده که در آنها فقط دو برادر همجنس خواه وجود داشت، شواهدی حاکی از وجود علائم ژنتیکی همجنس خواهی در کروموزوم ایکس (کروموزمی که مرد از مادرش دریافت می کند) به دست آمد. بنابراین، مردان همجنس خواه از تبار مادری بیش از تبار پدری بستگان همجنس خواه داشتند (هامر و کوپلند، 1994؛ هامر و همکارن، 1993). خلاصه ی کلام: از آنجا که در زمینه ی همجنس خواهی، غالب نظریه ها مبتنی بر تجارب زندگی از پشتوانه ی پژوهشی کافی برخوردار نیستند و شواهد ژنتیک نیز به طور روزافزونی قانع کننده به نظر می آید، در حال حاضر بسیاری از پژوهشگران با رویکردی زیست شناختی یا «طبیعت گرا» در توجیه گرایش جنسی موافق اند، گرچه در نوشته های خود از بیان این مطلب طفره می روند. اخیراً در نظریه ی دیگری که مبتنی بر تجارب فردی است، سعی کرده اند داده هایی را که ذکر آن گذشت یکپارچه سازند. این نظریه را نظریه ی «ناآشنا هوس انگیز است» نامیده اند (د.بم، 1995). در این نظریه، نخست گفته می شود که عوامل ژنتیکی (و شاید هم عوامل زیستی دیگر) مستقیماً تأثیری در گرایش جنسی بزرگسالان ندارند، بلکه بر خلق و خو و صفات شخصیتی اثر می گذارند. نیمی از تفاوتهای فردی در اغلب ویژگیهای شخصیتی را می توان ناشی از تفاوتهای وراثتی دانست. به بیان دیگر شواهد استواری حاکی است که بیشتر ویژگیهای شخصیتی، مثلاً صفات خلقی دوران کودکی از قبیل هیجانی بودن، اجتماعی بودن و سطح فعالیت را مؤلفه های ژنتیکی یا وراثتی رقم می زنند (باس و پلومین، 1984، 1975). این قبیل ویژگیهای خلقی کودک را آماده می سازند که از بعضی فعالیتهای دیگر لذت ببرد: مثلاً کودکی ممکن است از بازیهای بزن بهادر و ورزشهای رقابت آمیز بیشتر لذت ببرد، و دیگری ممکن است در برقراری روابط اجتماعی کند باشد و بیشتر عروسک بازی، ورق بازی، یا بازی لی لی را ترجیح دهد. بعضی از این بازیها بیشتر پسرانه و برخی بیشتر دخترانه هستند. بنابراین به اقتضای جنسیت، ممکن است کودک از لحاظ وراثتی گرایش به همنوایی یا ناهمنوایی با همجنسان خود داشته باشد. کودک ممکن است تمایل به داشتن دوستانی داشته باشد که علایق مشابهی داشته باشند. مثلاً کودکی که بازیهای رقابت آمیز گروهی را دوست ندارد ممکن است از بازی با پسران اجتناب کند و همبازیهای خود را از بین دختران انتخاب کند. چنین است که کودکان هماهنگ با جنسیت خویش، بیشتر خود را شبیه همجنسانشان می بینند و در حضور آنها بیشتر احساس راحتی می کنند، کما اینکه کودکان ناهماهنگ با جنسیت خویش نیز خود را بیشتر شبیه افراد جنس مخالف می بینند و در حضور آنها بیشتر احساس راحتی می کنند. در گام بعدی، این نظریه پیشنهاد می کند که ناهمانندی و ناراحتی حاصل از آن، موجب برانگیختگی کلی (غیرجنسی) می شود، به این معنی که مثلاً در دختربچه این برانگیختگی ممکن است به صورت ترس ملایم و احساس دلشوره در حضور پسرها نمایان گردد. در کودک نرینه گرا هم این احساس ممکن است به صورت نوعی بی میلی و بیزاری از حضور در میان دختران جلوه گر شود. نمونه ی روشن، پسری نازک نارنجی است که به خاطر ناهماهنگی جنسیتی تمسخر و آزار می شود و به همین خاطر احتمال دارد در حضور سایر پسرها ترس شدید و خشم فرو خورده به او دست دهد. دختر پسرنمایی هم که از گروه همجنسان خود رانده شده، ممکن است همان برانگیختگی هیجانی را تجربه کند. اما رایجترین شکل این حالت در کودکانی دیده می شود که در حضور افراد ناهمانند با خود برانگیختگی ملایمی احساس می کنند. نکته ی آخر اینکه این نظریه بر آن است که در سالهای بعد پس از آنکه علت اصلی برانگیختگی کمرنگ تر شد و یا از بین رفت، برانگیختگی کلی به برانگیختگی شهوانی و تمایل جنسی تبدیل می شود. برخی از شواهد مربوط به آخرین گام این فرایند، حاصل بررسیهای آزمایشگاهی است. در این آزمایشها به چندین روش غیر جنسی، در مردها حالت برانگیختگی فیزیولوژیایی ایجاد کردند (برای مثال: در جا زدن، تماشای فیلم فکاهی یا فیلم قتل فجیع). وقتی این افراد بعداً فیلمی از زنی جذاب تماشا کردند، او را جذاب تر یافته و بیش از مرانی که از نظر بدنی برانگیخته نبودند، احساسات مثبت بروز دادند. از این گذشته، مهم نبود چه چیزی موجب برانگیختگی نخستین شده است. این یافته ی کلی، در بررسیهای متعدد تأید شده است (آلن، کنریک، لیندر و مک کال، 1989؛ وایت و کایت، 1984؛ داتون و آرون، 1974؛ وایت، فیش باین و راتستاین، 1981). خلاصه اینکه برانگیختگی فیزیولوژیایی کلی بعدها ممکن است به صورت برانگیختگی جنسی، ادراک یا تفسیر شود، یا تبدیل به برانگیختگی جنسی واقعی شود. نظریه ی فوق این نکته را نیز تبیین می کند که چرا وقتی کودکان با همسالانی تعامل اجتماعی دارند که با آنها راحت هستند، هیچ برانگیختگی (یا احتمالاً فرونشانی برانگیختگی) صورت نمی گیرد. از این رو کودکان همنوا با جنسیت خود از دوستی ساده و غیر شهوی با همجنسان، و کودکان ناهمنوا با جنسیت خود از همان نوع دوستی با جنس مخالف برخوردار می شوند. فقط ناآشنا شهوت انگیز است. شواهدی غیر مستقیم از مشاهده ی دختران و پسرانی که به صورت جمعی در کیبوتسهای اسراییل رشد می کنند حاکی از آن است که آنان به ندرت با یکدیگر ازدواج می کنند زیرا نسبت به هم احساس خواهری و برادری دارند (شفر، 1971). همین فرایند تبیین می کند که چرا تقریباً تمامی مردان سامبیا، به رغم آنکه دوران جوانی خود را در فعالیت های همجنس خواهانه می گذرانند، در دوره ی بزرگسالی عمدتاً دگرجنس خواه می شوند. گرچه بسیاری از پسران سامبیایی از فعالیت های همجنس خواهانه ی خود لذت می برند، اما پیوند نزدیک مردانه در محیط آنها مانع از این می شود که احساسات عاشقانه و همجنس خواهانه بین آنها برقرار شود. در عین حال، این قبیل پسرها می آموزند که زنها، هم ضعیف و هم خطرناکند و این خود به جذابیت شهوانی زنان می افزاید. به طور کلی، نظریه ی فوق بر این دلالت دارد که در تمام زمانها و فرهنگها، دگرجنس خواهی شکل غالب خواهد بود، زیرا در همه ی جوامع، نوعی تقسیم بندی بر اساس جنسیت رواج دارد که مردان را از زنان جدا نگه می دارد و آنها را در نظر هم متفاوت، و درنتیجه، شهوت انگیز می سازد. محققان دیگر بر این عقیده اند که هرچند شباهت و آشنایی مبنای دوستی و همسازی است، اما این عدم شباهت و ناآشنایی و نوعی احساس غرابت است که برانگیختگی جنسی و یا احساسات عاشقانه را تحریک می کند (بل، 1982، تریپ، 1987). حتی کردارشناسان از آثار عدم شباهت در انتخاب جفت جنسی در حیوانها یاد کرده اند. برخی گونه ها جفتی را ترجیح می دهند که شبیه هدف نقش پذیری در دوره ی پیش از بلوغ جنسی آنهاست، اما همانند آنها نیست. جفتی که فقط اندکی با هدف متفاوت باشد برای آنها مطلوب ترین به حساب می آید. کردارشناسان حدس می زنند که چنین ترجیحی از تولید مثل درون تباری جلوگیری می کند زیرا جفتی که همانند هدف نقش پذیری باشد احتمالاً از خویشان جاندار است. دگرجنس خواهی: همانطور که قبلاً گفتیم بم در نظریه ی گرایش جنسی خود می کوشد تبیینی متقارن درباره ی جذابیت مردان و زنان همجنس خواه فراهم سازد به نحوی که این تبیین بتواند تقارن داده ها را در زمینه ی ناهمنوایی جنسیتی منعکس کند. همچنین دیدیم که این نظریه سعی دارد جذابیت جنسی را از دید همجنس خواهی و دگرجنس خواهی تبیین کند. درواقع، این پرسش رایج که «علت همجنس خواهی چیست؟» از نظر علمی سؤال چندان درستی نیست زیرا به طور ضمنی این تصور را ایجاد می کند که دگرجنس خواهی نیازی به تبیین ندارد و علل آن، روشن و بدیهی است. کسانی که به نحوی به این مسئله اندیشیده اند شاید چنین استدلال کنند که چون فقط دگرجنس خواهی به تولید مثل می انجامد، بنابراین دگرجنس خواهی نیازی به تبیین ندارد و علل آن، روشن و بدیهی است. کسانی که به نحوی به این مسئله اندیشیده اند شاید چنین استدلال کنند که چون فقط دگرجنس خواهی به تولید مثل می انجامد، بنابراین دگرجنس خواهی از تبعات «طبیعی» تکامل است، و بنابراین فقط موارد انحراف از دگرجنس خواهی (همجنس خواهی) است که می تواند مسئله ی علمی تلقی شود (توجه داشته باشید که عبارت انحراف از دگرجنسخواهی به معنی انحراف اخلاقی نیست بلکه به معنی خارج بودن از دگرجنس خواهی می باشد. مثل انحراف از سمت چپ که به معنی خارج بودن از سمت چپ و در نتیجه درجهت راست قرار داشتن می باشد. کسری). فروید شخصاً با چنین نظری موافق نبود: « [دگرجنس خواهی] مشکلی است که نیاز به شرح و توضیح دارد و نباید آن را واقعیتی بدیهی پنداشت که اساس آن در نهایت نوعی جاذبه یی شیمیایی است» (1905/1962، صص 12-11). به خاطر توافق با فروید است که عنوان این مطلب به جای «همجنس خواهی»، «گرایش جنسی» نامیده شده است. نکته ی کلی تر این است که به صرف اینکه رفتاری از لحاظ تولید مثل مزیتی دارد، نمی توان لزوماً نتیجه گرفت که پس تکامل آن را به مثابه ی سخت افزار در جانداران به ودیعه نهاده است. بار دیگر مرغابیان وحشی را در بحث انتقادی درباره ی غریزه و نقش پذیری در نظر آوریم. روشن است که از لحاظ تولید مثل به نفع مرغابیان وحشی است که با مرغابیان دیگر جفت گیری کنند. اما هرگاه این مرغابیها را مادرخوانده یی از جانداران دیگر بار آورده باشد، آنها به جای مرغابی، جفتی را ترجیح می دهند که به جانور مادرخوانده شباهت دارد. حتی ممکن است آدمی را هم به مرغابی ترجیح دهند مشروط بر اینکه او اولین شیء متحرکی باشد که پس از درآمدن از تخم دیده اند. تا وقتی که محیط به اندازه ی کافی پشتیبان رفتاری مفید از نظر تولید نسل باشد، نیازی به برنامه ریزی آن رفتار در ساختار ژنها نیست. درست همانطور که جوجه مرغابیها پس از درآمدن از تخم اکثراً مرغابی مادر را می بینند، همین طور هم، جوامع بشری ترتیبی فراهم می کنند که مرد و زن چنان در نظر یکدیگر متفاوت باشند که حیات آدمی بر روی زمین ادامه یابد. حتی گفته اند که عمه ها و عموهای همجنس خواه با پرورش برادرزاده ها و خواهرزاده های خود به ادامه ی حیات آدمی کمک می کنند (ویلسون، 1978).
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:55  توسط رضا عطااللهی  |